تبليغاتX
یا حق
سلام

دیروز - ۲۵ تیر - تولدم بود...

دارم به این فکر میکنم که دوباره برگردم...

جدی جدی دلم واسه همتون تنگ شده...

ببخشید بی خداحافظی رفتم...

میدونم که دیگه کسی منو یادش نیست که بیاد نظر بده...

ولی باور کنید همین الان اسم و وبلاگ و خاطرات همتون داره از جلوی چشام رد میشه...

یاحق


و اما...

برگردم یا نه؟

...شما بگید...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط رضا | 

ثبتش کردم...

مطلب براش جور کردم...

به همه معرفیش کردم...

...

گذشت و گذشت...

تا اینکه یهو دیدم بدجوری بهش عادت کردم...

مال خودم بود ، یعنی فکر میکردم که مال خودمه...

ترس برم داشت...

ترسیدم از دستش بدم...

ترسیدم ازم بگیرنش...

برای همین ، تمام کدهای ضد کلیک  راست و ضد کپی رو به کار بستم...

تا کسی نتونه ببردش...

ولی یکی پیدا شد و همه چی رو با خودش برد...

بهش میگفتن "هکر"...

نمیدونم یعنی چی ، ولی هر چی که هست ، دوسش ندارم...

کاش COPY می‌کرد...

بی انصاف CUT کرد و برد...

همه اون چیزایی رو که به سختی جمع کرده بودم ، با یه "کلیک راست" ازم گرفت...

و حتی...

"از کدهای جاوا اسکریپت هم کاری برنیامد"

 

یاحق


و اما...

 

۱- این مطلب اشاره به هیچ اتفاق خاصی در زندگی من نداره.

 

۲- خیلی ها میگن "یا حق" ، ولی "یاحق" من با بقیه کلی فرق داره...

یکیش اینه که من بین "یا" و "حق" فاصله نمیزارم ، بقیشم خودتون پیدا کنید.

 

۳- آپ بعدی ، به زودی ، ان شاالله

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط رضا | 
دوستی گلدانیست

که نشسته است در ایوان سحر

و دمیده است در او شاخه گلی

چهار فصلش همه سبز

عطری از عاطفه در او جاری

بشکند روزی اگر شاخه ای از این گل سرخ

دل ما میشکند

دوستی میمیرد

میرود آشتی از خانه ما

میشود پای خزان باز به کاشانه ما...


۱-ببخشید دیر آپ کردم.

۲-از این به بعد یه بخش کوتاه به اسم "و اما..." که شامل یک یا چند مطلب کوتاهه که ارتباط خاصی هم میتونه به مطلب اصلی نداشته باشه به انتهای مطلب اصلی اضافه خواهد شد - ان شاالله - (حالا خود مطلب اصلی چه تحفه ای بود که اضافیش چی باشه)

این نوشته رو هم به عنوان "و اما..." ی این مطلب قبول بفرمایید.

یاحق

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط رضا | 
امروز یکی از همکارامون در راه بازگشت از ماموریت روزانه در سانحه رانندگی فوت کرد...

جوون بود...

بیست و چند ساله...

پسر بزرگ خونواده...

باباش هم همکارمونه...

و

یه بچه هشت ماهه داشت...

محمد جان...

خدایت بیامرزاد...

یاحق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط رضا | 

دلم برات تنگ شده...

"رضا صادقی" میگه:

نرو...

تو هم مثل من نمیتونی دووم بیاری

                                              نرو...

تو هم مثل من تو غصه کم میاری

                                            نرو...

...تو هم میپوسی ، میمیری ، طاعون غم میگیری

                                                                 نرو...

ولی...

تو که میتونی دووم بیاری

                                 پس برو

تو که تو غصه کم نمیاری

                                 پس برو

تو که نمیپوسی ، نمیمیری ، طاعون غم نمیگیری

                                                        پس برو

"آرش دلفان" میگه:

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

نقطه ، سر خط

این دل ، دوری عشق تو را باور نکرده است.

مهر ۸۵ به یاد مهر ۸۴

یاحق

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط رضا | 

سلام بر نرگس ، لعنت بر شوکت

بی مقدمه...

حتما شما هم سریال نرگس رو نگاه می کنید ، پس باید متوجه چندتا از این سوتیها شده باشید...

۱- صحنه های گفتگو و... رو که ما پشت سر هم میبینیم ، ممکنه با فاصله زمانی ضبط شده باشند ، که یک کارگردان خوب حواسش رو جمع میکنه که تو اینجور مواقع سوتی نده. ولی در سریال نرگس تو یه مکالمه چند دقیقه ای بعضی وقتا شرایط محیط کلی عوض میشد: هوا تاریکتر میشد ، ساعت پشت سر هنرپیشه ها ۳۰-۴۰ دقیقه جلو میرفت و...!

۲- زهره در اوایل سریال بدجنس بود اما یهو متحول شد! (نکنه تشعشعات عرفانی نرگس بهش خورد؟)

۳- چندین بار مشاهده شد که بازیگران با یک لباس وارد صحنه ای شده و با یه لباس دیگه از همون صحنه خارج میشدند!

۴- یه بار شوکت به اسماعیل گفت چرا زهره رو با خودت نیاوردی!

۵- خداییش احسان با اون رفیقش تو اون شرکت چیکار میکنن؟ کشف میکنن که چند درصد انرژی هدر میره و نمودارشو میکشن؟ حال من یکی که به هم میخورد وقتی راجع به اتلاف انرژی حرف میزدن. البته یهو سر از «انرژی هسته ای حق مسلم ماست» درآوردن که این خودش تنوع خوبی واسه کارشون بود ، یا شاید هم قرار بود حساب کنن که چند درصد انرژی هسته ای از پنجره ها هدر میره!

 6- حتما متوجه شدین که: مغازه ابراهیمی و مغازه مجید یکیه!

7- نقش نرگس به حدی ضعیف کار شده بود که حد و حساب نداره... نرگس یه فرشته بود که از هر اشتباهی مبرا بود و زمین و زمان رو نصیحت میکرد و با بقیه از موضع بالاتر برخورد میکرد. انگار که از آسمون اومده. ولی از همه تحملش کمتره و به راحتی قاط میزنه! (اون صحنه رو یادتونه که مرحومه شقایق اومده بود خواستگاری رو به هم بزنه؟ خداییش دیدین نرگس چه کولی بازی درآورد و چه جوری آویزون ماشین بابای مرحومه شده بود؟ خاک عالم... از این بانوی مقدس بعیده این کارا...)

8- نرگس که اینقد مومن بود و به همه چی پایبند ، چطور بدون اجازه و حتی بدون اطلاع شوهرش میره یه شهر مرزی دنبال نسرین؟!

9- یه جا بعد از اینکه محمود و اعظم نفری یه دیگ شام خوردن ، تازه محمود به اعظم میگه که: بریم با بهروز یه شامی بخوریم!

۱۰- درب اصلی و حیات خونه شوکت ویلاییه ولی در چوبی ورودی و داخل ساختمون آپارتمانی!

۱۱- اتاقی که اون خانم دکتر مهربون سمانه رو توش معاینه کرد ، همون اتاقی بود که اعظم خانم توش زیر سرم بود ، که در واقع میبایست دو تا بیمارستان باشن!

۱۲-بهروز بدون اینکه سربازی بره ، قاچاقی از مرز خارج شد و پناهندگی گرفت. اونوقت بی دردسر قانونی برگشت به ایران و جالبتر اینکه میخواست قانونی هم خارج بشه!

۱۳- عموجون خونه یک میلیارد تومنی رو گذاشته در اختیار بچه ها و هزار تا کار دیگه هم براشون میکنه و جیک زن عموی بیچاره در نمیاد ، اون وقت وقتی که عمو میخواست یه خونه براشون رهن کنه گفت که به زن عموتون چیزی نگید ها (بیچاره زن عمو)!

۱۴- به جای اینکه عمو خونه یک میلیارد تومنی رو بذاره در اختیارشون و اونا هم نون نداشته باشن بخورن (البته اونجوری که خودشون میگن) ، میتونست خونه رو بفروشه و با چند میلیون تومن هم یه خونه مناسب واسشون اجاره کنه و هم یه منبع درآمد در اختیارشون بذاره. راستی اصلا عمویی که اینقد هوای اینارو داشت ، چه جوره که خبر نداره اینا خرج خورو و خوراکشون رو ندارن؟!

۱۵- اوایل میگفتن که ثمانه یه بچه داره ، ولی وقتی باردار شد ، قضیه جوری بود که انگار بچه اولشونه!

و اما اندر حکایت فرار و فارغ شدن نسرین خانم...

۱۶- تو زیرزمین مسافرخونه چند تا شونه تخم مرغ افتاد رو سر نسرین و یه زخم مادام العمر کاشت رو صورتش. خداییش شونه تخم مرغ اینکارو نمیکنه ، برید امتحان کنید. این قسمت سریال باعث اعتصاب تمام شونه تخم مرغهای ایران شده. آخه چه اشکال داشت که نشون بدن که کسی مزاحم نسرین شده؟!

۱۷- چرا مسئولای بیمارستان به پلیس نمیگن که یه زن باردار رو رو زمین پیدا کردن؟ این تیکه شد عین فیلمای مزخرف هندی که هرکی یه بچه پیدا کنه خودش بزرگش میکنه. (بریم تو هند قبض موبایلمونو بندازیم رو زمین شاید هرکی پیداش کرد پرداختش کرد!)

۱۸- خوبه دکتر گفته بود نسرین و بچه تو شکمش ضعیفن و گرنه به جای اون سرکار خانم یک ساله ، خواهرزاده منو که پیش دبستانیه میبردن نقش نوزادی بهار رو بازی کنه. آخه تو این مملکت یه نوزاد پیدا نمیشه؟!

۱۹- وقتی نسرین از بیمارستان فرار کرد و آقا و خانم دکتر آوردنش خونه ، یه النگو دست بهار خانم بود. احتمالا هدیه صاحب مسافر خونه بوده!

۲۰- کیف نسرین هم زمان تو زیرزمین مسافرخانه و توی بیمارستان بود. شاید واسه ردگم کنی دو تا کیف مشابه همراهش آورده بوده. از این دختر هر چی بگی برمیاد آخه!

و اما اندر احوالات قسمت آخر سریال:

۲۱- شکستن سر شوکت و بستری شدن بهروز با هم ، همزمان بودن و مرخص شدنشون هم همینطور. وقتی شوکت مرخص شد هنوز سرش بانداژ داشت ، یعنی ۳-۴ روز بیشتر بستری نبوده. یعنی موهای بهروز تو همین ۳-۴ روز سفید شده بودن؟!

۲۲- اون دستگاهها که تو بیمارستان به شوکت وصل بودن یعنی اینکه تو مراقبتهای ویژه بستری بوده و معمولا بیمار بعد از مرخص شدن از مراقبتهای ویژه یه چند روز تو بخش تحت مراقبت میمونه و بعد به طور کامل مرخص میشه ، در حالیکه شوکت یهو مرخص شد و رفت خونه!

و چند نکته:

*راستی! اگه احسان و دوستش زیرزمینی که نسرین توش زندانی بود رو میدیدن حتما سکته میکردن... آخه کلی از انرژی از پنجره هاش هدر میرفت...!

**راستی! من چیز زیادی نمیدونم... ولی چطوره که نرگس خانم تمام سی روز ماه نمازشون رو اول وقت میخونن؟ حتما کلک سینماییه...!

***راستی! حالا که همه چی به خوبی و خوشی تموم شد (حالم به هم خورد ، آخه دیگه خوبی و خوشیش زیادی شد) و شوکت هم به سزای اعمال ننگینش رسید ، کاش شقایق هم زنده میشد و با دوست احسان عروسی میکرد تا دیگه خوشی سریال تکمیل بشه!

****راستی! همه در این سریال بچه دار شدن بجز نرگس ، که این خود تفاوت دیگری بین نرگس و آدمای عادی میباشد!

*****راستی! این ثمانه خونه و زندگی نداشت؟!

******راستی! اگه سریال چند قسمت دیگه ادامه پیدا میکرد تبلیغای بینش یه ۳۰-۴۰ دقیقه هم میرسید!

*******و عجیبتر از همه اینکه این سریال اینقد بیننده داره... (یکیش خود من) که از علل اون میتونه حضور مرحومه گلدره و پخش هر شب سریال باشه.  خدا بیامرزتت پوپک که نموندی و ...

نتیجه اخلاقی سریال نرگس:

پدرتون رو در حد مرگ سکته بدین ، مادرتون رو نصف العمر کنین ، دختر مردم رو قال بزارین ، قاچاقی برین خارج و هر غلطی دلتون میخواد بکنین ، یه دختر دیگه رو هم قال بزارین ، کاملا قانونی برگردین ایران و مطمئن باشین که ایدز هم نمیگیرین و همه هم با آغوش باز منتظر شما هستن ، چون... «شما بازیگر یه سریال تمام ایرونی هستین»

راستی.....

پس از پخش آخرین قسمت سریال منتظر برگزاری مراسم با شکوهی از طرف شبکه سه سیما باشید با حضور: بازیگران (البته بدون حضور شوکت خره ، گاو نره) ، خانواده مرحومه گلدره ، دست اندرکاران ، پا اندرکاران ، اندرکاران ، اوندرکاران ، ایندرکاران ، باکاران ، بیکاران ، مرحومه شقایق ، ریاست سازمان صدا و سیما ، دکتر البرادعی ، کوفی عنان ، کوفی عنین ، کوفی عنون ، زیدان ، ماتراتزی (لازم به ذکره که مراسم آشتی کنون ایندو هم هست) ، علی دایی ، داود مقامی ، کامرون کارتیو ، شکیرا ، DJ ALIGATOR ، آقای نیلی (دوبی ، نیلی ، تمام) ، سوباسائوزارا ، مرد نامرئی ، شماعی زاده ، شکیل اونیل ، شنگول ، انگور ، حبه منگول ، آقا گرگه ، منم منم مادرتون ، علف آوردم براتون ، آقای شیرازی (مدیر بلاگفا) ، آقای قلمچی ، تستهای طبقه بندی شده ، رضا (مدیر این وبلاگ - ۵ تا دعوتنامه دارم ، هرکی میخواد بگه بهش بدم ، ضمنا اولویت با هرکسیه که دلم بخواد) و با حضور افتخاری.........

ماه بانوی سینمای ایران...

نسرین...

نسسرریییییییین...

نسسسسسسرررررررررییییییییییییییییننننننننننننننننننن......

 

نسرینِ محتشم

 


از این جا به بعد مطلب مال خودم نیست:

 نرگس اينجا...نرگس اونجا... نرگس همه جا!

اين روزها هر جا که ميری صحبت از نرگس و شوکت و نسرينه!...

تعليمات اجتماعی و بار مفاهيم اين سريال اونقدر جذاب و لطيف است که نميشه از ديدنش چشم پوشيد!...

بطوريکه حتی در ليگهای اروپا هم تصميم گرفته شده برای جذب تماشاگر از اين سريال استفاده بشه!...

اين سريال نقاط قوت بسياری داره!... مثلا ريتم تندش روی هرچی فيلم اکشن مثل ماتريکس و کبرا ۱۱ رو کم کرده...!

واقعيتهای تلخ اجتماعی مثل فقر رو به صورت کاملا ملموس و باور پذير به تصوير کشيده!....

ارزش و جايگاه واقعی روابط خانوادگی رو به همگان نشون داده!...

آخرين و ناشناخته ترين روشهای روانشناسی رو آموزش داده!...

... و مهمتر از همه روی تمام کليشه ها و باورها خط بطلان کشيده.

چرا نميشه بدون داشتن يک ذره عقل و سواد و هنر و استعداد و خوشگلی يه پسر پولدار و خوشگل تور زد؟!!...

يه جايی خوندم که آدمها پنج دسته اند:

۱- اونهايی که نرگس رو با دل و جون ميبينند و براشون مهم نيست

بقيه راجع بهشون چی فکر ميکنند.

۲- اونهايی که نرگس رو نميبينند و کاری هم ندارند که بقيه ميبينند يا نه!

۳- اونهايی که نرگس رو نميبينند و اونايی رو که ميبينند مسخره ميکنند.

۴- اونهايی که نرگس رو نميخوان ببينند چون ميخوان آدمهای باکلاسی

باشند اما بعضی وقتها يواشکی ميبينند!

۵- و آخر سر اونهايی که اصلا تلويزيون ندارند که نرگس رو ببينند.

شما از کدوم دسته ايد؟!...

(جهت رعایت حقوق مولف: آدرس اصلیه قسمت دوم مطلب روی تصاویر مشخص است)

یاحق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط رضا | 
خواب

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

شعر از : آقای بهروز یاسمی

این شعر بسیار زیبا (حداقل از نظر خودم) رو به خاطر یک دوست و عشقشون گذاشتم اینجا و در واقع تقدیمش میکنم به هردوشون بلکه چشمهایش به این شعر بیافتد و خوشش بیاید...

و این قرمز کردن بعضی ابیات رو هم از دوست دیگری برداشت کردم که همینجا ازشون تشکر میکنم

 یاحق

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط رضا | 

سلام
حالتون چه طوره؟
خوبيد؟
خوشيد؟
سلامتيد؟
خدا رو صد هزار مرتبه شکر...
به علت تقاضاي عده کثيري از دوستان ، (بقيه هم روشون نشده بگن) سطح علمي معما ها رو يه دفعه عينهو سقوط آزاد ، از اوج عزت به حضيض ذلت رسوندم و يه معما طرح کردم در سطح گروه سني "ب" يعني سالهاي آغاز دبستان.
به خدا خودتون مجبورم کرديد...
تازه وخامت اوضاع به همينجا ختم نميشه ، ستم قضيه اونجاس که جواباشونو تو ادامه مطلب گذاشتم.
ولي اين تن بميره...

به هر کي ميپرستيد...

قبل از اينکه جوابو نيگا کنين حداقل به احترام اديسون هم که شده 7 ثانيه به سوالا فکر کنيد. (همين 7 ثانيه بسه چون اگه تو 7 ثانيه جواب رو پيدا نکردين ، ديگه نعمت هوش و آي کيو رو بي خيال شين و بدونين که از اين نعمت بي بهره ميباشيد و از نعمت ديگه اي که خدا بهتون داده ، يعني سواتتون استفاده کنين و برين جوابو بخونين. البته منظورم اينه که کلهم اجمعين هوش رو بي خيال شين ها ، نه فقط واسه اين معما... راستي فکر کنم ۳-۲ دقيقه پيش يه پرانتز باز کرده بودم...!!! حالا طوري نيست ، محض احتياط يه دونه ميبندم.)


حالا سه تا معما:
1-مردي در طبقه سي ام ساختماني زندگي ميکرد. هر روز صبح هنگام رفتن به محل کار خود با آسانسور تمام طبقات را پايين مي آمد ولي هنگام بازگشت از محل کار فقط تا طبقه پانزدهم را با آسانسور بالا ميرفت و بقيه طبقات را از پله ها ميپيمود ، به جز روزهاي باراني که تمام طبقات را با آسانسور بالا ميرفت.
*حالا شما بگيد چطور ميشه که اينطور ميشه؟

اینم جواب ، دیگه چی میخواین؟

2- مرد سياهپوستي در حاليکه لباسهاي سر تا پا مشکي به تن داشت در کوچه اي تنگ که تمام چراغهاي آن خاموش بود در حاليکه آسمان ابري بود و حتي مهتاب هم در آسمان نبود ، در حال راه رفتن بود که اتوموبيلي با سرعت وارد کوچه شد و تا به مرد رسيد ترمز کرد.
*آخه راننده چطور اون يارو رو ديده بود؟

اینم جواب ، دیگه چی میخواین؟

3-مردي در حاليکه دست پسرش را در دست گرفته بود از خيابان ميگذشت که ناگهان پسر دست پدر را رها کرد و به آنسوي خيابان دويد و با اتومبيلي برخورد کرد. پدر پسرش را به بيمارستان برد و هنگامي که پزشک بالاي سر پسرک حاضر شد فرياد زد: آه پسرم...
* آخه شما بگيد يعني چي؟

اینم جواب ، دیگه چی میخواین؟
ياحق


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط رضا | 

. . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط رضا | 

با سلام و عرض تشکر از کلیه دوستانی که اومدن و جواب دادن و یا حداقل نظر دادن.

 

هر دو مقدار مساوی هستن. حالا دلیلش رو هم به دو روش میگم خدمتتون.

 

روش اول: از طریق ریاضی ، که دیگه هیچ جای بحثی رو باقی نذاره: (6/1 رو بخونید یک ششم)

مقدار شیر اولیه موجود = 5 قاشق شیر.

مقدار چای اولیه موجود = 5 قاشق چای.

مقدار شیر باقیمانده در فنجان شیر پس از برداشتن یک قاشق از اون = 4 قاشق شیر.

مقدار شیر-چای موجود در فنجان چای پس از افزودن یک قاشق شیر به اون = 6 قاشق شیر-چای.

الف- نسبت شیر موجود به کل مایع در فنجان شیر-چای = 6/1

ب- نسبت چای موجود به کل مایع در فنجان شیر-چای = 6/5

طبق "الف" و "ب" وقتی ما یک قاشق شیر-چای از فنجان برداریم ، توی اون قاشق به نسبت 6/5 چای و 6/1 شیر وجود داره ، یعنی ما 6/5 قاشق چای و 6/1 قاشق شیر ، از فنجان شیر-چای خارج کردیم ، که ایناروتوی فنجان شیر میریزیم.

یعنی نهایتا 6/5 قاشق چای وارد شیر شد.

 

در ابتدا چقدر شیر وارد چای شده بود؟ 1 قاشق.

و چقدر اون با یک قاشق شیرچای از ظرف شیر-چای خارج شد؟ 6/1 قاشق.

حالا چه مقدار شیر در فنجان چای باقی میمونه؟ 6/5 قاشق شیر     (6/5=6/1-1)

پس میبینید که این دو مقدار با هم برابرند.

 

روش دوم: توی این روش هر جا که میگم مایع یعنی نوع و نسبت اختلاط مهم نیست.

در ابتدا 5 قاشق شیر در فنجان شیر موجود بود و 5 قاشق چای در فنجان چای.

در ابتدا یک قاشق شیر از فنجان شیر خارج شد و در نهایت یک قاشق مایع به اون برگردونده شد یعنی باز هم همون 5 قاشق مایع در فنجان شیر باقی موند.

همینطور واسه فنجان چای ، در ابتدا 5 قاشق چای در فنجان چای موجود بود و ابتدا یک قاشق شیر به اون اضافه شد و سپس یک قاشق مایع از اون کم شد و در نهایت 5 قاشق مایع در فنجان چای باقی موند.

حالا فنجان شیر رو در نظر بگیرید ، اول 5 قاشق بود و در نهایت پس از کل جابجاییها یه مقدار (مهم نیست چقدر) شیر ازش خارج شد و یه مقدار چای بهش برگشت و هنوز هم 5 قاشقه ، حالا خودتون قضاوت کنید...

 اگر مقدار شیر خارج شده با مقدار چای وارد شده تفاوت داشت ، هنوز هم 5 قاشق مایع توش بود؟

اگه شیر رفته بیشتر از چای برگشته بود ، الان باید کمتر از 5 قاشق مایع تو فنجون شیر میداشتیم و اگه شیر رفته کمتر از چای برگشته بود ، الان باید بیشتر از 5 قاشق مایع تو فنجون شیر میداشتیم.

در مورد فنجان هم همین استدلال صادقه ، پس:

مقدار شیر منتقل شده به فنجون چای با مقدار چای منتقل شده به فنجون شیر برابره.

و با کمی دقت واضحه که بهم زدن یا به هم نزدن مایعها هیچ تاثیری در این امر نداره.

  

یاحق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط رضا |